تبلیغات
. - قسمت 5 - سوت پایان

قسمت 5 - سوت پایان

جمعه 28 شهریور 1393 10:10 ق.ظ

نویسنده : kα†i.jr
سلام!
نظرات قسمت قبل کم بود...
برای همین دیر گذاشتم...
نظرای قسمت قبل : 
لوگو فیکشن : 
من : 
برید ادامه لطفا...

و بدون گفتن کلمه ای به کسی از کلا/ب خارج شدم...

هوا تاریک بود و بارونی...باد آروم...آروم صورتم رو نوازش میداد...

میخواهیم کمی با باد و بارون خلوت کنیم...احتیاج به تنهایی دارم...

هوا سرده...با به یاد آوردن جمله ی (هوا بس ناجوانمردانه سرد است...)ناخودآگاه لبخند تلخی بر روی ل/ب هایم مینشیند...

یادم می آید...همیشه هروقت که هواسرد بود این جمله را به زبان می آوردم و پدر و مادرم هم این عادت من را خوب میشناختند...

آسمان هم انگار مثل من دلش تنگ است...مثله من...من دلتنگ خانواده...و او...نمیدانم...شاید دلتنگ خورشیدش...کاش می شد با هم صحبت کنیم...از دلتنگیهایمان برای یکدیگر بگوییم...

فقط...فقط کمی نگرانم...بار این همه دلتنگی را چه کسی به دوش خواهد کشید؟!!

به ساعتم نگاهی انداختم...این ساعت هم مرا یاد مادرم می اندازد...ساعتی که قبل از رفتنم به من داد و من همیشه دستم بوده...ساعت نزدیک 3 شب بود...زمان چقدر زود میگذرد...

تصمیم گرفتم برگردم...اما نمیدونستم کجا برم؟!!...برم خونه؟خونه ی کسی که غیر مستقیم به من تهمت ه/ر/ز/ه بودن زد؟!!حالم واقعا بد شده بود...حالت تهوع...سر درد...ضعف...

چشمانم سیاهی رفت...سیاهی که وقتی به سراغم آمد پخش زمین شدم...

.

.

.

.

.

.

چشمام رو با سختی فراوان باز کردم...اولین چیزی که دیدم خانوم سفید پوشی بود که داشت آمپولی رو وارد سرم من میکرد....آروم گفتم:من چرا اینجام؟!!

گفت:بیدار شدی؟!!آخه دختر اون موقع شب تویه خیابان چیکار میکردی؟!اگه اون موقع که غش کرده بودی اون خانوم نبود که بیاردت بیمارستان که بیچاره میشدی!!!

لبخند تلخی زدم و گفتم:کی من رو آورد اینجا؟ساعت چنده؟!

گفت:یه خانومی که تا 1 ساعت پیش هم اینجا بود اما کار براش پیش اومد و رفت...الانم ساعت 12 ظهره!

گفتم:واقعا؟!!وای حتما دوستام خیلی نگرانم شدن...

گفت:میخوای باهاشون تماس بگیری؟البته تا نیم ساعت دیگه مرخصی...بزار سرم ات تموم بشه...

گفتم:نه تماس نمیگیرم صبر میکنم تا تموم شه بعد میرم خونه...

.

.

.

نیم ساعت به صورت برق و باد گذشت...سریع از پرستار خدافظی کرد و وسایلم رو تحویل گرفتم و رفتم بیرون...هوا دیگه بارونی نبود و خورشید بالا اومده بود...

سریع یه تاکسی گرفتم و راهی خونه شدم...وقتی که رسیدم تا در رو باز کردم با 2 تا چشم گریون و 4 تا چشم متعجب روبرو شدم!اول مکثی کردم و بعد شروع کردم به خندیدن!

یه خنده از ته دل!

اونا هنوز داشتن من رو نگاه میکردن و من میخندیدم!با صدای سرمه خندیدنم رو تموم کردم:

کوفت!تو کجا بودی؟نمیگی ما نگرانت میشیم؟!!اگه چیزیت میشد جواب خانوادت رو چی میدادیم؟!

گفتم:وا؟حالا که چیزیم نشده!زبونت رو گاز بگیر!

غزاله گفت:کتی کجا بودی؟

گفتم:هیچ جا!

سرمه:کتی الان وقت شیرین کاری نیس!کجا بودی؟با کی بودی؟

گفتم:اووووه!همچین حرف میزنید که آدم فک می کنه با مامان و باباش طرفه!با یه پسره سیاه پوست دوست شدم...رفتیم خونش!

لحنم رو اونقدر جدی گفتم که اونا بلافاصله باورشون شد!

سرمه و غزاله و آستین و نیمار و زین با هم گفتن:چییییی؟!!

گفتم:همین که شنیدین!!

و ادامه دادم :من خستم میخوام برم تویه اتاقم یه کم استراحت کنم!

سرمه سریع با داد گفت:چی گفتی کتی؟مطمئنی حالت خوبه؟چیزی نخوردی که؟راست میگی؟!بلایی سرت آورد؟باهاش رابطه داشتی؟عجب اشتباهی کردم تو رو بردم کلا/ب ها!

به نیمار نگاهی کردم...پوزخندی زد و نگاهش رو ازم گرفت!پسره بیشعوووور!

روبه سرمه گفتم:سرمه خجالت بکش!چه رابطه ای؟چه بلایی؟مگه من بچه 8-9 سالم که میگی نباید میبردیم؟

سرمه:کتی رفتارای تو من رو یاده بچه های به قول خودت 8-9 ساله میندازه!

گفتم:واقعا که!چقدر ابلهین که حرفم رو باور کردین!من دیشب یه کم برای خودم تویه خیابون ها چرخیدم...بعدش حالم بد شده بوده و یه نفر من رو رسونده بیمارستان...الان هم از بیمارستان برمیگردم!

تا این جمله رو گرفتم سرمه و غزاله به سمتم هجوم آوردن و بغلم کردن!

غزاله گفت:خیلی ک/ث/ا/ف/ت/ی!اه!داشتی سکتمون میدادی!من همش تویه این فکر بودم که به مامان و بابات چی بگیم!

گفتم:وا؟خودم چی؟شماها هم که همش به فکر مامان و بابامین!واه!

سرمه  لبخندی زد و گفت:خب اینا رو ول کن!بگو چیزیت نشده که؟!

گفتم:نچ!فقط...فقط یه آمپول(لحنم رو بچگونه کردم)بهم زدن!بی شعووووورا!

همه به جز نیمار و الی به حرفم خندیدن!

غزاله در حالی که داشت میخندید گفت:کتی؟تو بچه شدیا!

گفتم:والا من خودم نمیدونم چی گفتم که شماها اینجوری  میکنید!بعدم غزاله من بچه شدم که تو تنها نباشی!....
----------------------------------------------------------------
راستش این قسمت زیاد جالب نبود...اما قسمت های بعدی بهتر خواهد شد!
نظر بدید لطفا!
ممنون
فعلا بابای



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 25 شهریور 1393 02:09 ب.ظ