تبلیغات
. - قسمت 4 - سوت پایان

قسمت 4 - سوت پایان

دوشنبه 24 شهریور 1393 10:10 ق.ظ

نویسنده : kα†i.jr
ارسال شده در: فن فیکشن سوت پایان ،
سلام!
ببینید چه دخمل خوبی هستم بنده!
تازه 2 روز گذشته از قسمت 3!
اما چون نظرات زیاد بود گفتم بزارم این قسمت رو!
خواهشا برای قسمت بعد هم نظرا زیاد باشه!
نمیگم چندتا باشن...فقط زیاد باشن!
ممنون
بای تا ادامه!
لوگو هم همونجور که میبینید هنوز حاضر نشده!!!

ازاتاقم که اومدم بیرون مشغول صاف و صوف کردن لباسم بودم و سرم پایین بود که یه دفعه با یکی برخورد کردم...

سرم رو آوردم بالا و دیدم به به!خوردم به نیمار!وای!چه جیگریه این!الان دلم میخواست میپریدم بغلش  و کلی ماچش میکردم!آخه خیلی خوشتیپه!اما جلوی خودم رو گرفتم و گفتم:وا؟چرا جلوتو نگا نمیکنی؟

گفت:ببخشیدا!اما شما هم بی تقصیر نبودی!خودتون اومدین جلو بدون اینکه حواستون به روبروتون باشه به من برخورد کردین حالا طلبکار هم هستید؟!!

گفتم:برو بابا!دیوانه!

استایل نیمار:

به عینکی که رویه سرش بود نگاهی انداختم و رفتم پایین پیش بقیه!

سرمه لبخندی زد و گفت:جووووووووون!چه خوشگل شدی!امشب پسرا با نگاهشون ن/خ/و/رن/ت خیلیه!!!

گفتم:نه بابا!تا تو هستی کی به من نگاه میکنه؟

آستین گفت:لازم نکرده کسی به عشقه من نگاه کنه!!!

حالت عق زدن رو درآوردم و به غزاله نگاهی کردم و گفتم:به به!من که دخترم چشمم شمارو گرفت چه برسه به پسرا!

غزاله خندید و اومد چیزی بگه که فهمیدم نیمار اومده پایین و الی خودش رو مثه همیشه چسبونده بهش!!

روبه الی گفتم:اممم...چه لباسه زیبایی پوشیدی؟عروسی کی هست حالا؟

گفت:وا!داریم میریم کلا/بها!

اومدم چیزی بگم که نیمار سریع گفت:منظورشون اینکه لباست به درد کلا/ب نمیخوره و حق هم دارن!اما دیگه باید بریم!وقت نداریم که تو دوباره بری لباست رو عوض کنی!!

استایل سرمه:

استایل آستین:

استایل غزاله:

و استایل الی:

آ قربون آدم چیز فهم!حرفی که میخواستم بزنم رو زد!اما با این حال رو به نیمار اشاره ای به عینکش کردم و گفتم:آفتاب بدم خدمتتون؟!!

گفت:خیر...

اوهوووووو!

استایل زین:

زین گفت:بچه ها کی پایه شرط بندیه؟

گفتم:بستگی داره چی باشه!

زین:سر این باشه که هرکی بیشتر پیشنهاد رقص امشب دریافت کرد باید به اونایی که باختن یه روز کامل که فردا میشه رو دستور بده...

آستین گفت:من و سرمه نیستیم!

گفتم:من هستم!

غزاله گفت:منم هستم...

الی گفت:من نیستم!

گفتم:چرا نیستی الی جون؟بیا مطمئن باش میبری!

الی هم برای اینکه کم نیاره گفت:باشه!پس منم هستم!

نیمار : منم هستم!

زین گفت:پس در اینصورت فقط کفترای عاشق شرکت نمیکنن!درسته دیگه؟

گفتم:آره درسته!!!خخخخخ!

با هم راه افتادیم تا بری به کلا/بی که نیمار معرفی کرده بود...

وقتی وارد شدیم از همون اول چند تا دختر و پسر داشتن هم رو می//بو//سی//دن!!!

یکم که رفتیم جلوتر به سرمه گفتم:یه خورده از این دوست//پسر ذلیلیت بیا کنار و بیا با من برقص!بدو!

سرمه گفت:وا!باشه میام بریم!

دست غزاله رو هم گرفتیم و رفتیم وسط و 3 تایی رقصیدیم!در حین رقص من و غزاله داشتیم میشمردیم که چند نفر بهمون درخواست میدن!ماشاا...این کلا/ب هم که پر از آدمای ه/ی/ز بود!تا اینجاش از من 10 نفر درخواست کرده بودن که خیرسرشون همشون هم م/س/ت بودن!!!به غزله هم 10 نفر درخواست داده بودن!

غزاله و سرمه خسته شدن و رفتن پیش بقیه و نشستن اما من داشتم اون وسط تنهایی میرقصیدم!!!!

داشتم فکر میکردم که اگر این شرط بندی رو ببرم چه دستوراتی بدم که با صدای زین به خودم اومدم:

افتخار میدی برقصیم؟ خندیدم و گفتم:آره حتما!با تو رقصیدن خیلی بهتر از تنها رقصیدنه!!

داشتیم میرقصیدیم که گفت:خب؟چی شد؟چند نفر بهت درخواست دادن؟

گفتم:فعلا 12 نفر!همشون هم م/ست بودن!

گفت:خب م/س/ت بودنشون که مهم نیس!به منم 12 تا دختر پیشنهاد دادن!فک کنم نیمار ببره!

گفتم:چه طور مگه؟

گفت:آخه تا الان تقریبا 20 نفری فک کنم خواستن باهاش برقصن!

گفتم:آهان!!الی چی؟

گفت:اون که فک کنم 3 نفر هم به زور خواستن باهاش برقصن!

خندیدم و گفتم:میشه یه سوالی بپرسم؟

گفت:بپرس حتما؟

گفتم:شغل تو چیه؟نیمار چی؟چرا دیروز تویه پاساژ چند نفر دور نیمار جمع میشدن و باهاش حرف میزدن؟و یه سوال دیگه اینکه الی مگه دوست//دختر نیمار نیس؟اگه هست چار نیمار باهاش اونجوری رفتار میکنه؟

گفت:اممم...بزار قبلش بهت یه چیزی بگم...تو فوتبال نگاه میکنی؟!راجع به سوال دومت هم بعدا برات تعریف میکنم!

گفتم:نچ!فقط بازی میکنم فوتبال!وگرنه نگاه نمیکنم!هی کدوم از فوتبالیست ها رو هم به جز روحی نمیشناسم!

گفت:چی؟روحیییی؟

گفتم:نمیدونم...روحی بود؟مسی بود چی بود؟

خنید و گفت:آهان!مسی رو میگی!

گفتم:آره!حالا اینا چه ربطی به سوال من داشت؟

گفت:ببین من نمیتونم به این سوال تو جواب بدم!باید صبر کنی تا بعدا خوده نیمار یا یکی از دوستات بهت بگن!

گفتم:وا؟

گفت:والا!من خسته شدم نمیای بشینی؟

گفتم:چرا میام ولی اول بزار برم یه دستشویی یه آبی به دست و صورتم بزنم میام!

گفت:باشه برو!

و رفت...رفتم سمت دستشویی!تا در رو باز کردم دیدم سرمه و آستین مشغولن!امامتوجه من شدن و دست از کارشون کشیدن و سرمه از خجالت گونه هاش قرمزشد..گفتم:اممم...ببخشید...وای خاک بر سرم کنن....ادامه بدین..ای بابا چی دارم میگم؟من رفتم....

و سریع در رو بستم و فرار کردم بیرون...وای خاک به سرم...کاش در میزدم میرفتم تو!خخخخ!

میخواستم برم بشینم که پشیمون شدم و دوبارهرف تم و شروع به رقصید تنهایی کردم!

آخه یکی نیس به من بگه آخه آدم عاقل به تو که پیشنهاد رقص شد!چرا قبول نکردی؟

داشتم میرقصیدم که دوباره با یه پیشنهاد رقص اونم از طرف یه پسر خوشتیپ و جوجو اما م//ست مواجه شدم!

((خوشگل خانوم افتخار میدید؟!))

این یکی رو دیگه قبول کردم!حالا یه رقص معمولی بود دیگه!چیزی نمیشد که!!

 داشتم باهاش میرقصیدم که متوجه گرمی نفس هایی و بوی زننده الک/ل رویه صورتم شدم...داشت صورتش رو می آورد جلو که ببو/ستم...ل/ب هاش با ل/ب هام فقط 1 سانتی متر فاصه داشت...نمیدونم چرا هیچ عکس العملی نشون نمیدادم!که بالاخره آقای خوشتیپ من رو نجات داد:((اینجا چه خبره؟!!!!))

سریع از اون پسر فاصله گرفتم و رفتم پشت نیمار وایستادم...وای آبروم رفت!!اون پسر گفت:به تو چه بچه قرتی؟تو برو شیرت رو بخور!

نیمار گفت: بهتره بفهمی چی داری میگی!

خداروشکر نیمار از اون آدماش نبود که وایسته و ادامه بده تا دعوا بشه و سریع مچ دستم رو گرفت و کشید دنبال خودش...رفتیم و رویه یه صندلی نشست و منم کنارش نشستم...سرم رو انداختم پایین...

آروم گفتم:ممنون که اومدی!

گفت:خواهش میکنم اما مثه اینکه خودتم زیاد بدت نمیومد!

با این حرفش سرم رو گرفتم بالا و زل زدم تویه چشماش و گفتم:چی گفتی؟!!

گفت:همین که شنیدی!

گفتم:واقعا که!خیلی بی ش/ع/و/ری!

پوزخندی زد و گفت:من بی ش/ع/و/رم؟یا تو؟تو اگه بدت میومد که از اون یارو فاصله میگرفتی!هیچ عکس العملی نشون نمیدادی چرا؟!!

گفتم:اصن به تو چه ربطی داره که من بدم میومد یا نه؟!!تو اومدی من رو از شر اون یارو نجات دادی و منم تشکر کردم!اه!

بلند شدم و رفتم تا دخترا رو پیدا کنم!سرمه که نبود!غزاله هم داشت با زین صحبت میکرد!

رفتم سمتش و گفتم:کی میریم؟

زین گفت:چی شده؟شرط بندی رو به نظر خودت باختی؟

گفتم:دیگه برام مهم نیس!فقط میخوام هرچه زودتر از اینجا برم!

غزاله لبخند محو شد و گفت:چیزی شده کتی؟

گفتم:نه!

نمیدونم چرا اما بغض کرده بودم!سریع رفتم سمت دستشویی و رفتم تو!خداروشکر دیگه این دفعه کسی نبود توش!

یه آبی به صورتم زدم و گذاشتم اشکام جاری بشن...خدایا چرا اینجوری میکنم من؟حالا این پسره دیوونه یه چیزی گفت؟گفته باشه به درک!

یه حسی ته وجودم بهم میگفت اون غیر مستقیم بهت توهین کرد...اون غیر مستقیم بهت گفت تو هم مثه بعضی از دخترای بد//ک//ا//ر//ه ای...تو یه ه//ر//ز//ه ای...!نمیدونم...سریع از دستشویی خارج شدم و بدون گفتن کلمه ای به کسی از کلا/ب خارج شدم...






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 23 شهریور 1393 09:12 ب.ظ