تبلیغات
. - قسمت 3 - سوت پایان

قسمت 3 - سوت پایان

شنبه 22 شهریور 1393 12:41 ب.ظ

نویسنده : kα†i.jr
ارسال شده در: فن فیکشن سوت پایان ،
سلام!
بچه ها نظرا خیلی کم بودن!
لطفا نظرای این قسمت حداقل بالای 50 تا باشه!
مرسی
برین ادامه که قسمت جدید منتظرتونه!
فعلا بای تا ادامه!
راستی لوگوی جدید فیکشن هنوز حاضر نشده برای قسمت 4 جدید میشه!
وقتی وارد اتاقم شدم با یه اتاق تقریبا بزرگ مواجه شدم...
ترکیب رنگ ها اتاق رنگ سبز و زرد بود!
بعد از چند دقیقه از دید زدن اتاق دست برداشتم و وسایل ها رو جابه جا کردم...
ساعت 10 صبح بود!پس میشه خوابید!
رویه تخت دراز کشیدم و سریع بیهوش شدم از خستگی!
بعد از چند ساعت با صدای جیغ جیغوی الی از خواب پریدم!
این دختر چرا اینقدر صداش افتضاحه؟!!این با این صدای خوش تراشی که داره باید آهنگ من یه پرندم آرزو دارم رو بخونه!
لباسام رو عوض کردمو بعد به ساعت نگاهی انداختم!ساعت 5 ظهر بود!!!چقدر خوابیده بودم!
از اتاق رفتم بیرون و رفتم به سمت طبقه پایین الی تا من رو دید رو به من گفت:((به به!چه عجبه!بیدار شدین شما!ما 1 ساعتی میشه منتظریم شما تشریف بیاری!))
گفتم:((واقعا؟آهان پس اون علفی که زیر پات سبز شده برای همینه!اگه نمیگفتی فک میکردم برای اینکه خیلی منتظری نیمار جوووونت شدی...حالا بگذریم!چرا منتظر من بودی؟خبریه؟))
اومد دوبار چیزی بگه که غزاله با خنده گفت:((گلم میخواستیم بریم بیرون...حدودا یه ربعی میشه هممون بیدار شدیم و منتظر تو بودیم!))
گفتم:((آها...آفرین!))
الی دوباره گفت:((حالا بیدار شد دیه!حوصلم سر رفته!مغزم خسته است!باید هوا بخورم!!!))
اوهو!
به فارسی گفتم:((اصن مگه تو مغز هم داری؟!!نه واقعا داری؟!!ایش!دختره آویزون و چسب!نچسبه چقدر این ایکبیری!))
سرمه و غزاله داشتن میخندیدن!
زین گفت:((اممم..ما متوجه نشدیم چی گفتین؟!!چیزی شده؟!!))
گفتم:((نه عزیزم شما نگران نباش!گفتم ماشاا.. این الی جان چه دختر ناز و باهوش و زیباییه!واقعا باید از هوش خوبش استفاده کنه!))
زیر لب به فارسی گفتم:((ماشاا... بچه یه پا برا خودش اسگله!))
الی گفت:((مرسی عزیزم!حالا اگه تعریفاتتون تموم شده بریم!))
دوباره به فارسی گفتم:((نک/بت!لیاقت تعریفات الکی هم نداره!))
نیمار گفت:((دوستان اگه بحث هاتون تموم شده بریم!))
گفتم:((اوا!اصن حواسم به شما نبود!حواسم نبود الی جان از هوشش استفاده های بهینه ای میکنه!یه همچین پسره گل و خومل و مامانی رو به دام انداخته!راستی عمو جون چند سالته؟!!))
الی گفت:((عمو جون؟!!))
گفتم:((آره عزیزم!ای جانم!بپا النگوهات نشکنه!))
گفت:((نه من النگو ندارم!))
یه دونه کوبوندم تویه پیشونم و زیر لب اوووفی گفتم!
بعد رو به سرمه گفتم:((من برم لباسام رو عوض کنم...برمیگردم...کجا میخواین برین حالا؟))
سرمه:((می خوایم بریم پاساژ خرید!))
گفتم:((باشه من میام...خرید ک ندارم....اما میام که دلتون خوس باشه یه همچین دسته گلی باهاتونه!))
و سریع رفتم تا لباسام رو عوض کنم!
استایل من:
سریع پوشیدم و رفتم پیش بقیه و پیش به سوی خرید!
وقتی رفتیم تویه پاساژ من که میگفتم هیچ خریدی ندارم از هر مغازه ای که میدیم حداقل 2-3 تا چیز میگرفتم!
وقتی که داشتم خرید میکردم متوجه شده بودم که گاهی چند تا دختر یا پسر می اومدن سمت نیمار و باهاش حرف میزدن!!
خیلی تعجب کرده بودم!چون تا می اومدم ببینم چرا بعضیا اینکارو میکنن غزاله یا سرمه یا آستین حواسم رو پرت میکردن!!!
اما یه چیزی بدجور رو اعصابم بود!
یه دختر از همون موقع که اومده بودیم پاساژ دنبال ما ود و همش خودش رو به نیال یا نیمار میچسبوند!
آستین هم که سرمه یه جوری چسبیده بودن بهم که دختره اصن نگاش نمیکرد!!!
آخرم برگشتم روبه دختره و گفتم:((چیه عزیزم؟خوشت اومده ازشون!اگه میخوای ور دار ببرشون!این دفعه رو مهمو ما باش!والا!))
که خداروشکر حرفم هم گرفت و دختره رفت!!!خخخخخ!ساعت 8 شده بود و ما بالاخره پاساژ رو همش رو دیدیم !برگشتم روبه دخترا گفتم:((من گشنمه!میخوام برم رستوران!!!))
سرمه لبخندی زد و گفت:((اوکی گلم!بریم این بقل یه رستورانه!بریم!))
خندیدم و مثه بچه ها با ذوق قبول کردم و راهی شدیم که بریم رستوران!
وقتی رفتیم تو من یه چیز برگر دوبل + یه سیب زمینی با پنیر + یه کوکاکولا سفارش دادم!
نیمار و زین و الی با دیدن سفارشات من از تعجب دهناشون و چشماشون 7 متر باز بود!
گفتم:((چیه؟مشکلی دارین؟!!ایش!))
وقتی غذامون رو آوردن من شروع کردم به خوردن!وقتی تموم شد!به سرمه با حالت مظلومانه ای نگاه کردم
 که گفت:((ای بابا!چیه عزیزم؟چی میخوای دیه؟!))
گفتم:((راستش...من دسر میخوام!آیس پک شکلاتی با شکلات اضافه ی اضااااافه!))
لبخندی زد و گفت:((باشه عزیزم!بریم بخوریم!))
وقتی رفتیم فقط من و  غزاله و سرمه آیس پک خوردیم!اونا هم که باقالی بودن!فقط نگاه میکردن!
ساعت نزدیک 11 شب بود که تصمیم گرفتیم بریم خونه!
وقتی رسیدیم گفتم:((من فردا شب میخوام برم کلا/ب!گفته باشم!))
زین گفت:((فکر خوبیه!ما هم میایم!))
الی گفت:((آخ جووون!کلا/ب!))
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:((تاحالا کلا/ب نرفتی؟!!!))
زیر لب گفت:((چرا!))و سریع روش رو برگردوند!
وا!
مغزش تعطیله ها!
از زور خستگی همه سریع شب بخیری گفتیم و رفتیم سمت اتاقامون و خوابیدیم!
روز بعد تا ساعت 7 فقط داشتم برای خودم ول میچرخیدم و غز میزدم و با آستین و الی بحث میکردم!!!
ساعت 7 که شد رفتیم آماده بشیم که بریم کلا/ب!
به خودم تویه آینه نگاهی انداختم!وای چقدر جیگر شدم!مردم برای خودم!
استایلم:
برای خودم تویه آینه بوسه ای فرستادم و رفتم بیرون...
-------------------------------------------------------------------------
خب اینم از این قسمت!
امیدوارم خوشتون اومده باشه!
خواهشا نظرای این قسمت بالای 50 تا باشه!!!




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 22 شهریور 1393 01:40 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30